کفشيه
در زمستان پر برف 1371 اوّلين «مجمع شعر انقلاب اسلامي افغانستان» هم
زمان با «دهة فجر» در تهران برگزارشد و بيش از پنجاه تن از شاعران افغاني از سراسر
ايران دعوت شده بودند. اين مجمع، زيباييهاي خاص خودش را داشت و سر آغاز خوبي براي
کشف شاعران مهاجر گرديد. اما دستاوردهاي پشت صحنه و شعرهاي دسته جمعي اي که در آن
جا سروده شد، خاطره برانگيز ترين بخش آن مجمع بود. يکي از اين شعرها، مثنوي «کفشيه»
بود که انصافاً در بخش شعرهاي دسته جمعي، شعر ماندگار مي باشد.
ماجراي سرايش اين مثنوي از آن جا شروع شد که شبي، شاعران هموطن با چند
صد نفري ديگر براي صرف شام در «موسسة فرهنگي ثقلين» دعوت شده بودند. بعد از صرف
شام، کفشهاي دو تن از شاعران به نامهاي: «حسن حسين زاده» و «عبدالاحد بهادري»
عمرشان را به شما بخشيدند و اين، بهانة شد براي سرايش مثنوي کفشيه توسط شاعران
گرامي که در سالگرد هفده سالگي سرايش، آن را باهم مي خوانيم. لازم به ذکر است که
الهام بخش اين مثنوي، مثنوي زيباي جناب آقاي مظفري است با مطلع زير:
«آي مادر! اسب و زين من کجاست؟
کفشهاي آهنين من کجاست؟»
.
.
آي مادر! کفشهايم گم شده
هم حسن، دلخون از اين مردم شده
کفش من محبوب پايم بوده است
آشناي جاده هايم بوده است
پاره اي از گردة من را که برد؟
کفش صاحب مردة من را که برد؟
کفش من امشب کجا مهمان شده؟
دزد نامردم کجا پنهان شده؟
من پلو خوردم خدا زهرم کند
يا که سرگردان اين شهرم کند
#
کفش من يک روستايي زاده بود
از قضا راهش به شهر افتاده بود
تا به حلقم لقمة «ثقلين» رفت
کفشهاي نازنين از بين رفت
کفش من خاصيت آيينه داشت
سينة صاف و دل بي کينه داشت
ياد من باشد خودم يک سال پيش
وصلههايش را زدم با دست خويش
کفشهايم گرچه صدها پينه داشت
ليک با من الفت ديرينه داشت
ميروم امشب به پيش باب خود
با تن فرسودة جوراب خود
پيش پايش چارزانو ميکنم
التماس کفش آهو ميکنم
کفشهايم خلصت آهو گرفت
آخر از زندان پايم رو گرفت
پهن سازيد آي مردم جايکم
بعد از اين ديگر چه سازد پايکم
کاشکي اي دزد پايت بشکند!
چون عصا گيري، عصايت بشکند
##
اي حسن جان! من بميرم جاي تو
کفشهاي من فداي پاي تو
آي«رحماني!» خدا اجرت دهد
مثل پاي من خدا زجرت دهد
کفش من مظلوم و تنها رفته است
مثل مجنون سر به صحرا رفته است
بيرق غم را ديگر افراشتم
چند سالي بود کان را داشتم
گرچه در ظاهر مُد امروز بود
مثل کفش «ميرزا نوروز» بود
کفشهاي سرکش و بد مست من
آب سردي ريخت روي دست من
سيرم از آن کفشهاي در به در
بعد از اين پاي من و کفش پدر
دزدهاي کلّه خر يادش بخير
کفش نيم دار پدر يادش بخير
اي «حسين زاده!» به شاميساختي
در عزايش کفشها را باختي
اي «غلاميجان!» دگر يادش مکن
يادي از آن عمر ناشادش مکن
در کدامين موزه پيدايش کنم
تا به صد حسرت تماشايش کنم
اي بهادر! پاک کن اشک مرا
کفش کن يک تکهي مشک مرا
اي بهادر! من شريک درد تو
مرگ بر آن دزدکِ نامرد تو
#
آي اي کفش بيابانگرد من!
درد تو باشد هماره درد من
کفش خوبم! وصلهي جانم بودي
يادگاري از نياکانم بودي
کاشکي در ٱب ميديدم تو را
يک شبي در خواب ميديدم تو را
مرغ دل امشب به يادت پر زند
پاي من دست عزا بر سر زند
با تو طول جاده را طي کرده
بود
پاي من عمر تو را هي کرده بود
کفش من! در پاي دزدان خار باش
مثل نيش زهرناک مار باش
دزدها! کفشم به قربان شما
بند کفشم بندتنبان شما
شوکران غم به جانت باد، دزد!
بند کفش من حرامت باد، دزد!
عاقبت اي بي پدر سر بار تو
بند کفش من طناب دار تو
کم کمک اي دزد خامت ميکنم
عقد کفش خود به نامت ميکنم
شاعران! کفش شما پاينده باد
شعرهاي ناب تان هم زنده باد
اجرتان را دوستان مولا دهاد
سرنوشت کفش تان چون من مباد.
:نظرات
سلام بر فیاض عزیز. دستت درد نکند. بار دیگر با خواندن این مثنوی همه آن خاطرات شیرین را مرور کردم.
هموطن گرامی ! ازنوشته های زيبا وپرمعنای شما تقديرميکنيم وازشما دعوت ميکنيم آخرين اخباروحوادث وگزارش های خبری درمورد مسيرمهاجرت هموطنان ما به کشوراندونزيا رادروبلاگ " مهاجرت به استراليا " بخوانيد . منتظرقدم ها ونظرات سبزشما دروبلاگ هستيم
درود حضرت فیاض هفدهمین سالگرد ترور وحشیانه کفشهای فدا کار که عمری در راه اعتلای پاهای صاحبان شان رنج کشیده بود را به کفشهای شما وهمه کفش های جهان تسلیت عرض می کنم. امید که کفشهای جهان از شرپایمال گران حقوق اولیه کفشها آزاد شوند وبه راهی بروند که هیچ پایی نرفته باشد
سلام
برخی بیت های آن را قبلاً شنیده بودم اما بار اول است که می خوانمش.
احتمالاً که از این گپ ها پیش تان زیاد است.خدا کند هر بار که نوبت یکی آن ها برسدآن را از مادریغ نفرمایید.