درون آیینه ها... (محمد واعظی
درون آينه ها رقص ميكني با من؟
كه ديده ماه به تن كرده شال و پيراهن!
دو چشم مست تو چنگيزهاي بي باكند
كه آفريده شده در شمايل يك زن
و دست هاي تو آرامگاه تبعيدند
به خلسه مي بردم آهوان دشت ختن
دو بوسه مانده به چشمات عاشقت شده ام!
رسيده آخر دي ماه و مي شوي بهمن
شعور وعقل مرا مي بري به سمت خودت
كنار معبد بودا، دو چشمه روشن!
تو در جنوب دلم گريه ميكني هرشب
من از شمال به سمت تو مي وزم با من-
-بگو كه دختر كولي دوباره امده است؟
پياده رو شده پر از صداي او لطفا!ـ
ـبمان كه دركف دستت هزار جنگ شده است
مزار،بلخ،ارزگان،هرات تا شيندن
بمان كه در كف دستت هزار بوسه و گل
كبوتران سخي مي وزند از دامن
:نظرات
لام!
از این که راه این خانه ی زیبا را نشانم دادی ازت سپاسگذارم
من خودت را تکه تکه در نشریات و کتابب ات خوانده ام و رفته رفته فکر می کنم دچار تو و این شعر ها می شوم از تو یک دوبیتی زیبا شنیده بودم که این جا نیافتم ...
همیشه آبی ات آبی باد...
خیلی مسخره بود
سلام محمد جاج عالی برادر